تبليغاتX
موج خاموش
من ان موج خاموشم که در بحر خزان اهسته می خواند:کدامین روز سکوتت را به غوغا ها می خوانی دراین ......

 

در خواب ديدم كه با خدامصاحبه مي كردم...
• خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
• پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
• خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
• من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
 خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند

                                             

         اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند
اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»
اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
 سپس من سؤال كردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
• خدا پاسخ داد:
« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»
« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند
«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»
« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»
« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»
« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»
« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»
« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
• باافتادگي خطاب به خدا گفتم:
« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
• و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
• خدا لبخندي زد و گفت...
«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»
« هميشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 4:22  توسط نارسیس  | 

حقیقتش من اصلا از کامپیوتر و وبلاگنویسی و این چیزا سر در نمیارم!!!واسه همین همه چی کاملا ابتدائی و ناشیانست!!!به بزرگی خودتون ببخشید.

و لطفا منو از راهمائی ها و نظراتتون بی نصیب نذارین.ممنون.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 1:55  توسط نارسیس  | 

من ان موج خاموشم که در بحر خزان اهسته می خواند:کدامین روز سکوتت را به غوغا ها می خوانی دراین دریای وانفسا .

  نارسیس.


خدایا مرا چنان  اسیر خود گردان که هیچ کلیدی قفل اسارتم را جز به اجازتت نگشاید.

خدایا مرا چنان پاکی عطا فرما که چون کودکی تازه متولد شده باشم.

خدایا مرا چنان در نور خویش غرق کن که در اعماق وجودت ارام گیرم.

خدایا مرا چنان یارای پیمودن راه ده که برایم سختی ها بازیچه ای بیش نباشند.

خدایا مرا چنان مشمول کرم خویش فرما که از کرامتت  چو پرنده ای تازه بال گشوده به افلاک بال گشایم.

خدایا مرا چنان عفو بفرما که از ارامش ان عقده دل بگشایم و اواز شوق سردهم.

 نارسیس.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 19:57  توسط نارسیس  | 

 

ممنون از یازدیدتون.نارسیس!