|
من ان موج خاموشم که در بحر خزان اهسته می خواند:کدامین روز سکوتت را به غوغا ها می خوانی دراین ......
|

خدایا حتی کلمات هم برای نوشتن احساسم یاری ام نمیکنند و چقدر زجر باید کشید؟تا کجا تا کی و چرا؟
تو حتی به گریه های شبانه ام پاسخ نمی دهی و در رویاهای شبانه ام هم
نمی آئی و هرگز سخن نمی گوئی...هرگز.
فقط گاهی از سر دلسوزی و فقط گاهی نیم نگاهی می اندازی.
باز جای شکرست که موسیقی را در آفرینش طنین انداز کردی وگرنه تاب و تحمل سکوت مرگبار تو را نداشتم.
چه شبها به خیال دیدن تو و شنیدن طنین اندکی از صدایت به خواب میروم و چه بیهوده دل خوش میکنم و صبح غمگینتر از شب,شکسته و ناامید بر می خیزم و روزی طاقت فرسا را آغاز میکنم و سخت است و دشوار و دشوارتر از آن , اینکه غمهایت را به کسی باز گوئی هرگز صدای دلداریش را نمی شنوی!
می دانم شاید ناسپاسم خوانی اما ...
گنجشك و خدا
.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عدهاي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .
خدا گفت : به چه مي نگري ؟
گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .
خدا گفت : چه ميبيني ؟
گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ...
خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟
گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .
خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .
توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند .
و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان
هر كه را به واسطه آنچه ميكند سوال خواهم كرد .
من که هر چی فکر می کنم به جائی نمیرسم!شما چی؟؟؟
دنيا چنان بر من تيره است که ساليان بايد بگذرد تا روشني
توان ظهور يابد....
سکوت, مرا شکسته است!!!
نمي گنجد وسعتش.
خسته ازخود , از زندان..
نارسیس