تبليغاتX
موج خاموش
من ان موج خاموشم که در بحر خزان اهسته می خواند:کدامین روز سکوتت را به غوغا ها می خوانی دراین ......
شهریار عزیز..
ممنون از لطفی که کردین و نظر دادین..
از اونجا که هیچ آدرسی از خودتون به جا نگذاشتین مجبورم اینجا جواب سوالایی که پرسیدین رو بدم..
در مورد نظر دوستانی که من شاید فقط دو نفرشون رو بشناسم باید بگم هر چه از دوست رسد نیکوست..
انتظاری نیست که دوستان بخوان بیشتر از این لطف کنن!
در مورد مطالبی هم که فرمودین کپی کردم...بله من خیلی جاها وقتی نوشته ای رو دیده ام که حس
درونیه من رو میرسونه اون رو استفاده کردم اما اونجایی که اسم نویسنده رو می دونستم درج کردم
و اگر توجه کنید جاهایی که نوشته از خودم بوده واضح نوشتم "نارسیس"بنابراین فکر نمی کنم مشکلی از این لحاظ باشه
 و میمونه نظری که در باره این به قول شما ناله ها و فغان ها!!!!مطرح کرده بودین ...من نمی دونم شما بیشتر می خواستید از لحاظ روانشناسی من رو روانکاوی کنید یا از لحاظ ساختار نوشته هام اونهارو نقد کنین؟؟؟
من هرگز ادعا نمی کنم از از بزرگانم...
اما این رو هم کتمان نمی کنم که از روزمرِگی و روز مره شدن زندگیم در هراسم و تمام تلاشم اینه
که روزی به شناختیبرسم  که باید همه ما برسیم ..
و در این  بین بگذرد که بین من و خدای من چه چیزهایی میگذره
و چه فرازو نشیب هایی رو پشت سر میگذارم...
من مایوس نیستم  و فقط چون یک انسانم گاهی دل نازک میشم....
نمی دونم چرا فکر میکنین اینا سیاه نویسیه؟؟؟
اینا فقط درد و  دل های یک بنده کوچیکه با خدای خودش

و در مورد نوشته ها ی خودم ..دست نوشته های یک شخص ناشی در ادبیات و نویسندگی...وحتی شناخت خدا...
راستی منظورتون نفهمیدم چی بود که گفتین اینا ریشه در مذهب داره؟
ممنون از حسن نیتی که به من دارید.
لطف کنید فارسی تایپ کنید ممنون میشم.
و آدرسی از خودتون بگذارید لطفا..


  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 22:46  توسط نارسیس  | 

خدایا از من چه می خواهی؟؟
که برایت اشک بریزم؟؟
یا که می خواهی فریاد بزنم برایت با صدای بلند  اعترافم را ؟؟

 


آ آ آ آ ی مردم ....همه بدانید که من محتاج اویم...محتاج آغوشش...محتاج نگاه عاشقانه اش...محتاج حقیقت پنهان و آشکارش...

مرا دریاب...

وای که چقدر خسته ام...
سکوتت.. مرا  شکسته است...

 تو را به رویای شیرینی که مرا در آن آفریدی سوگند بیا و بمان...
و برای همیشه تا ابدیت بمان.....

نارسیس

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 0:1  توسط نارسیس  | 

خدایا....
می پندارم که به انتها نزدیکم و این پایان غم انگیز من است....
به چه دل خوش کرده ام؟؟؟
به خاک؟
نمی خواهم پایانم این باشد..
من به بوسه ی پر مهرت نیاز مندم...
بگذار قبل از آنکه در هیاهوی جهل تن به خاک دهم

بچشم 
 طعم شیرین بوسه ات را
و لمس کنم چشم های زیبایت را
می بینی باز هم گریه ام را
خاموش کردم
اما دلم همچنان در آتشت می سوزد....

نارسیس

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 16:52  توسط نارسیس  | 

 

ممنون از یازدیدتون.نارسیس!