|
من ان موج خاموشم که در بحر خزان اهسته می خواند:کدامین روز سکوتت را به غوغا ها می خوانی دراین ......
|
باشد زروی لطف به ما هم نظر کنی
یا حاصل وصال مرا پر ثمر کنی
صاحب خبر بیامد و ما بی خبر شدیم
هاتف شوی و بی خبران را خبر کنی

ما کشتی شکسته و طوفان گرفته ایم
خضر زمانه باشی و با ما سفر کنی
روز ازل به عهد نکردیم ما وفا
در خلوتی بیایی و عهدی دگر کنی
باد فراق بیآمد و گلزار شد خزان
کو باد وصل غنچه و گل تازه تر کنی
دوشم سحر نداشت ز تاریکی دلم
شمس بقا بتابد و شب را سحر کنی
امید وصل دارد این دل یکدمی
از دربیا که غیر خود از دربه درکنی
برهرجفای و جور توساعی رضا بداد
شاید دلت بسوزد و یک دم نظر کنی