|
من ان موج خاموشم که در بحر خزان اهسته می خواند:کدامین روز سکوتت را به غوغا ها می خوانی دراین ......
|
من به پرواز محتاج شده ام و نمی توانم خیال تو را از سربدر کنم
دیگر از آدم و عالم به سوی تو گریخته ام و از خودم فرار کرده ام
من به دنبال دستهای تو از دستهای زیادی سیلی خورده ام
من به شوق تو زنده ام
ای نازنین دستهای من خسته اند مرا پر پروازی بده تا دیوانه وار به سویت بشتابم
بیا و مرا دگرگون کن بیا و مرا آینه ای کن و مرا عادت سوختن پروانه وار بیاموز بیا و مرا شیوه عاشقی و
تماشا بیاموز بیا و مرا از تارو پود درونم هدایت کن بیا مرا به نام خود روشن کن و راه مرا به چراغ عشق
خود نورانی کن و قلب مرده مرا به باران رحمت و عشق خود زنده کن ...
هزار بار منتظرت هستم و همه احساسم را نیمه شبی در سجده ای به درازای ابدیت فریاد می کنم