|
من ان موج خاموشم که در بحر خزان اهسته می خواند:کدامین روز سکوتت را به غوغا ها می خوانی دراین ......
|
دیـوانه ای چـنـیـن که منم در بلای عشق دل عافـیـت نخـواهـد و عـقـلم بکار نیست
گـر خوانـدنـت مراد، و گـر رانـدن آرزوست آن کُـن که راّی تـوست، مـرا اخـتـیـار نیست
ما را هـمین بَـس است که داریم دَرد عشق مقـصود ما ز وصل تـو بـوس و کـنار نیست
ایـدل هـمیشه عاشـق و هـمواره مَست باش کانکس که مست عشق نـشد هـوشیار نیست
با عشق همنشین نشو و از عشق بر شکن کـاو را بـه پـیـش اهـل نـظــر اخـتـیـار نیست
هـر قـوم را طـریـقی و راهـی و قـبـله ایست پـیش من خـراب قـبـله بـجـز کـوی یار نیست