تبليغاتX
موج خاموش -
من ان موج خاموشم که در بحر خزان اهسته می خواند:کدامین روز سکوتت را به غوغا ها می خوانی دراین ......

گنجشك و خدا
 
.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خوشبخت ديد و عده‌اي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .
 
خدا گفت : به چه مي نگري ؟
 
گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .
 
خدا گفت : چه ميبيني ؟
 
گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ...
 
خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟
 
گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .
 
خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .
 
توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند .
 
و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان


هر كه را به واسطه آنچه مي‌كند سوال خواهم كرد .

 

من که هر چی فکر می کنم به جائی نمیرسم!شما چی؟؟؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 17:0  توسط نارسیس  | 

 

ممنون از یازدیدتون.نارسیس!