|
من ان موج خاموشم که در بحر خزان اهسته می خواند:کدامین روز سکوتت را به غوغا ها می خوانی دراین ......
|
خدایا حتی کلمات هم برای نوشتن احساسم یاری ام نمیکنند و چقدر زجر باید کشید؟تا کجا تا کی و چرا؟
تو حتی به گریه های شبانه ام پاسخ نمی دهی و در رویاهای شبانه ام هم
نمی آئی و هرگز سخن نمی گوئی...هرگز.
فقط گاهی از سر دلسوزی و فقط گاهی نیم نگاهی می اندازی.
باز جای شکرست که موسیقی را در آفرینش طنین انداز کردی وگرنه تاب و تحمل سکوت مرگبار تو را نداشتم.
چه شبها به خیال دیدن تو و شنیدن طنین اندکی از صدایت به خواب میروم و چه بیهوده دل خوش میکنم و صبح غمگینتر از شب,شکسته و ناامید بر می خیزم و روزی طاقت فرسا را آغاز میکنم و سخت است و دشوار و دشوارتر از آن , اینکه غمهایت را به کسی باز گوئی هرگز صدای دلداریش را نمی شنوی!
می دانم شاید ناسپاسم خوانی اما من تنهاتر و رنج کشیده تر از آنم که خورده ام گیری
و تو خود بگو هر' چند میدانم که نخواهی گفت'به که باید دل خوش کرد؟
به نوای موسیقی که لحظه ای بیش نیست و یا به محبتی که باید دید ولی هرگز ندیده ای؟؟!!
آه چه بی رمقم و در غم می سوزم!چه باید کرد؟چه باید کرد؟
وای که چقدر ساکتی و من گریان از ظلمی که شاید روزی,آری روزی,تو جبرانش کنی!وای که چه بهای سنگینی برای به تو رسیدن می دهیم...وای
می دانم که دیگر خواب هم فایده ای ندارد
و من چقدر ناچار و بی چاره!حتی گریه هم نمی توان کرد...اشک هم تاوان دارد و من بی رمق تر از آنم که تاوان دهم.
چه انتظار بیهوده ای و چه کشنده.
می دانی به چه می اندیشم؟که کاش میشد جز تو با کسی سخن گویم که جوابم سکوت نباشد!!ولی میدانم یاوه ای بیش نیست و ما را جز تو کسی نیست.هر چند ساکتی و خاموش.
گاهی ذهنم اسیر این است که آیا تو هستی یا که ما در رویائی بیش نیستیم!!؟
اما می خواهم باشی و حماقتم را نادیده بگیری.
کاش تو را نامی غیر از آنچه دیگران مینامند,می نامیدم,کاش خود به من میگفتی.
این را میدانم هر چند که در سکوتی اما باز هم دوستت دارم و بی نهایت دوستت دارم.
نمی دانم آیا خود انتخاب کرده ایم این راه را یا تو برایمان؟و چه کسی را باید سرزنش کرد و یا تحسین؟!!نمی دانم؟نمی دانم؟
آه که چقدر ناامیدم و چه سخت است که نمیشنوم جوابت را و من خسته از همه چیز به دنبال روزنه ای حتی به کوچکی محبتی که می بینم,تا از آن کوچ کنم به دنیایی که تنها تو در آن هستی.
نمی دانم پرنده چرا پرنده شد؟ماهی چرا ماهی؟و من چرا من شدم؟نمیدانم.....نمیدانم تو کیستی؟من که هستم؟!وای که چقدر مغشوشم.....
ماهی تنگم از من شاد تر است.کاش جای او بودم آنگاه سکوت تو برایم زجر آور نبود و تنها به طعمه های روی آب می اندیشیدم.
نمی دانم چه می کنی؟ما را می آزمایی یا که فقط بازیچه یک ظلم دردناکیم؟!
شنیده ام ما را دوست داری اما آیا نشانه اش این است؟
خدایا آیا نوشته ام را خواهی خواند؟
با این همه پایانش این است:دوستت دارم
اردیبهشت ۱۳۸۰
نارسیس