|
من ان موج خاموشم که در بحر خزان اهسته می خواند:کدامین روز سکوتت را به غوغا ها می خوانی دراین ......
|

امروز دیدم آقائی به نام عبدالخالق لطف کردن و وبلاگ بنده رو با نظرشون مزین فرمودن...
بنابرئین این پست رو در پاسخ به ایشون مینویسم
آقای عبدالخالق ممنون که لطف کردین و به وبلاگ من سرزدید و مهمتر اینکه نظر دادید.
خوشحال میشم که نظرات و انتقادات استادان رو بشنوم و از راهنمائی ها و تجربیاتشون استفاده کنم.
اما احساس کردم در پاسخ به لطف شما باید چند سطری بنویسم!!
میدونین یاد چی افتادم؟داستان موسی و شبان!!!!!
این به ذهنم رسید که آیا اون خدائی که شما من رو نسبت بهش مشرک خوندید!!هرگز به شما ـ که در روشنی هستید(و من در تاریکی!) ـ نگفته که نسبت به انسانها حق داوری و قضاوت ندارید؟؟؟!!مگر نگفته که این منم که در باره ی بندگانم تصمیم می گیرم؟!!
چطور شما این گفته ی خدا رو ندیده گرفتید و به من میگید مشرک؟؟؟
مطمئن باشید من هم به اندازه شما با خدای خودم(البته اگر باز به خاطر این کلمه به من نگید مشرک!)در ارتباطم و روزی جوابم رو خواهم گرفت....
ارتباط من با خدا چیزی غیر از اون چهار چوب خشکی هست که شما شما برای خودتون ساختید....
و البته منکر این نیستم که این منم که صدای خدا رو نمیشنوم و آرزو دارم که اونقدر بهش نزدیک بشم که بشنوم..
بله در این شکی نیست...اما اینکه به چه اعتقاد دارم و شک,دیگه بین من و خدای منه!!...
و ممنون از اینکه سعی کردین منو راهنمائی(ارشاد)کنید....
راستی من اگه جای شما بودم با مشرکین هم دوست میشدم چه بسا که روزی اونها رو از تاریکی به نور(مثل کاری که در مورد من می خواستید انجام بدید)هدایت کنم!
cheshmak
باز هم منتظر نظراتتون هستم
موفق باشید.
نارسیس.