تبليغاتX
موج خاموش -
من ان موج خاموشم که در بحر خزان اهسته می خواند:کدامین روز سکوتت را به غوغا ها می خوانی دراین ......

بال هايت را كجا گذاشتي ؟

 


پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت :

اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.


پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده

 ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .


انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .


پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟


انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .


پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر

نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست

 چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .


پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از

 يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما

اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .


پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به

يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان

 بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .


آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد

 تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو

 آسمان را نديدي .


راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟


انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن

گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!


اي خدا مي شود بازهم به ما بالهايمان را بدهي...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 21:27  توسط نارسیس  | 

 

ممنون از یازدیدتون.نارسیس!